اینطوری که خودش می گفت ۱۴ اردیبهشت شد یکسال که ما با هم آشنا شدیم.
این وبلاگ جایی هست که من جون گرفتم و همین جا جایی میشه که من جون می دم.
چی بگم که هرچی بگم نمی تونم مثل شبی که گریه می کردم گریتون بندازم.
خیلی از بهارم ناراحت نیستم دلم به حال خودم می سوزه که چقدر می خواستمت فکر کنم خودتم می دونی که واقعا دوست داشتم.
از این ناراحت نیستم که ردم کردی از این تعجب می کنم که فکر می کردم باهوش و با فهمی ولی با دلیلی که واسه دک کردنم آوردی یه کم به این حرفم شک کردم.
اون شب تا دیر وقت بیدار بودم و گریه کردم شاید نباید گریه می کردم ولی یادم میومد به اینکه نامه هاتو می بوسیدم به اینکه وقتی صداتو می شنیدم همه چیزو غیر از تو فراموش می کردم به اینکه می گفتم تنها کسی که دارم تویی به اینکه بهت قول دادم تا آخرش باشم به اینکه خودم منتظر بودم دک شم ولی نه با این دلیلی که آوردی یادم میومد به اینکه چقدر منتظرت می موندم تا بیای و یادم میومد به روز آخر که تا اومدی بی خیال کل کارام شدم و بهت گفتم چقدر دلم برات تنگ شده چقدر دلم می خوات پیشم باشی ولی تو با کمال رو راستی بهم گفتی موقش رسیده و اینجا آخرشه و من به قولم عمل کردم و تا آخر تا آخر آخر وفادار بودم و خوشحالم که آخر رو تو تعیین کردی.
امیدوارم همیشه شاد باشی و این غمی که من از جدایی تو دلم دارم تو همین قدر شاد باشی که می شی شادترین آدم.
همیشه بهارم بودی و هستی
حاضر بودم هرکاری بگی انجام بدم به خاطر همین تا گفتی برو بدون چون و چرا گفتم هر طور تو راحتی بهارم.
بهارم....