<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهار نارنجی</title>
<link>http://orange-spring.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Aug 2008 13:31:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://orange-spring.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو یه مغازه کار می کردم مغازه کامپیوتری زیاد می رفتم نت تو وبلاگ و وب سایت های مختلف یه روز یه وبلاگ به اسم بهار نارنجی دیدم یه دختره به اسم سایناز تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده بود و یه پست گذاشته بود که تو این وبلاگ از همه چیز می نویسم از فوتبال و خودم و ..... لطفا کمکم کنین دختره ۱۵ سال داشت منم واسش نظر دادم که می تونم کمکت کنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هم آشنا شدیم ساینازم ۱۵ ساله از تهران منم که خودمم ۱۹ ساله از شیراز......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمکم شد زیاد.بیشتر چت می کردیم و اون موقع در مورد وبلاگ حرف نمی زدیم بلکه بیشتر از خودمون حرف می زدیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دختری که تو یه سن و موقعیت خیلی حساس گیر کرده و یه شکست عاطفی داشته ولی به نظر خودش دیگه دنیا تمومه و خیلی شکست بزرگی خورده مثل همیشه این وظیفه منه که کمکش کنم پس.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی می گذره و ما به هم عادت می کنیم و از اونجا که من می بینم داریم وابسته می شیم می گم ببین سایناز جان تو فقط مثل یه برادر بزرگتر رو من حساب کن نه چیز دیگه تو خواهر منی و من برادرت و هر کاری از دستم بر بیاد واست انجام می دم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشت و گذشت و این رابطه تغییر کرد ما دو تا دوست بودیم الآن که خیلی به هم عادت کرده بودیم و اینجا بود که به هم گفتیم دوست دارم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکسال میگذره تو این یکسال تقریبا هر روز چت می کنیم و یه جا من می فهمم که داریم اشتباه می کنیم و این رابطه غلطه پس چند بار می خوایم تموم کنیم ولی نمیشه و ما خیلی به هم عادت کردیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال با هم می مونیم و ادامه می دیم ولی من یه جا می فهمم که عاشق شدم و بد عادت کردم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 13:31:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orange-spring&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>orange-spring</dc:creator>
<guid>http://orange-spring.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://orange-spring.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم از کی از چی از کٍی ولی می دونم که خیلی گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه تنهایی یه حدی داره یا حداقل یه دوره ای داره ولی من همیشه آخر تنهاییم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی با بودن با کسی تموم نمیشه حتی شاید باعث شه تنها تر بشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی یعنی هیچکس رو نداشته باشی حتی خودت رو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تنهایی یعنی اینکه هیچکس نیست که ارزش تو رو داشته باشه و اینکه خودت ارزش هیچکس رو نداری..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تنهایی یعنی اینکه همیشه فکر کنی به زودی از تنهایی میای بیرون ولی هر روز تنهاتر می شی و تنهاییت همچنان ادامه داره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا واقعا که قادری خودت تنهای تنها طاقت میاری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمکم کن گمراه نشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمکم کن خودم رو پیدا کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمکم کن تنها نباشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا باهام باش تا به همه چی برسم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 15:28:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orange-spring&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>orange-spring</dc:creator>
<guid>http://orange-spring.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://orange-spring.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینطوری که خودش می گفت ۱۴ اردیبهشت شد یکسال که ما با هم آشنا شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این وبلاگ جایی هست که من جون گرفتم و همین جا جایی میشه که من جون می دم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی بگم که هرچی بگم نمی تونم مثل شبی که گریه می کردم گریتون بندازم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از بهارم ناراحت نیستم دلم به حال خودم می سوزه که چقدر می خواستمت فکر کنم خودتم می دونی که واقعا دوست داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این ناراحت نیستم که ردم کردی از این تعجب می کنم که فکر می کردم باهوش و با فهمی ولی با دلیلی که واسه دک کردنم آوردی یه کم به این حرفم شک کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون شب تا دیر وقت بیدار بودم و گریه کردم شاید نباید گریه می کردم ولی یادم میومد به اینکه نامه هاتو می بوسیدم به اینکه وقتی صداتو می شنیدم همه چیزو غیر از تو فراموش می کردم به اینکه می گفتم تنها کسی که دارم تویی به اینکه بهت قول دادم تا آخرش باشم به اینکه خودم منتظر بودم دک شم ولی نه با این دلیلی که آوردی یادم میومد به اینکه چقدر منتظرت می موندم تا بیای و یادم میومد به روز آخر که تا اومدی بی خیال کل کارام شدم و بهت گفتم چقدر دلم برات تنگ شده چقدر دلم می خوات پیشم باشی ولی تو با کمال رو راستی بهم گفتی موقش رسیده و اینجا آخرشه و من به قولم عمل کردم و تا آخر تا آخر آخر وفادار بودم و خوشحالم که آخر رو تو تعیین کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم همیشه شاد باشی و این غمی که من از جدایی تو دلم دارم تو همین قدر شاد باشی که می شی شادترین آدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه بهارم بودی و هستی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حاضر بودم هرکاری بگی انجام بدم به خاطر همین تا گفتی برو بدون چون و چرا گفتم هر طور تو راحتی بهارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهارم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 18:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orange-spring&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>orange-spring</dc:creator>
<guid>http://orange-spring.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
